تبليغاتX
جیرجیرک بی صدا
جیرجیرک بی صدا



مثل ماهی

عشقش مثل ماهی می موند

نه به خاطر اینکه برق پولکاش چشم همه رو خیره کرده بود

نه به خاطر آزاد بودنش

نه به خاطر بیصدا بودنش

نه به خاطر شوق عجیبش برای سفر

عشقش مثل ماهی می موند

بوی گند می داد . . . . .

جمعه 9 مرداد1388  توسط هدی  |

 

..... برگردید

یادمه اولین روز گونه هام و تر کردید

وقتی دیدید دیوونم  حرفم و باور کردید

خیالتون راحت شد که بی شما می میرم

محبت و از اون وقت کمتر و کمتر کردید

گفته بودید با منید حتی اگه نباشم

کلاغ خبر می آورد شبو با کی سر کردید

شما دوسم نداشتید از چشماتون می بارید

نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید

از هر جا می گذشتید گل به پاتون می ریختم

شما به جاش تو قلبم هزار تا خنجر کردید

عزیز بودید فراوون ...زجرم دادید چه آسون

وجودتون و با زجر واسم عزیزتر کردید

به یادتون نمونده تو اون غروب پاییز

پیش هزار تا شاهد دستم انگشتر کردید

چه روزهایی که شونم پناه اشکاتون شد

رو زانوهای خستم خستگی رو در کردید

انگار خوشی نمی خواست من مزه شو بفهمم

یه روز که گل می دادم نداده پرپر کردید

چیزی نیود تا اون روز آروم بودیم و خوشبخت

تموم این کارا رو اون روز آخر کردید

حق با شماست ...من کجا ...شما کجا ... و تقدیر

میوه خوشبختی رو همیشه نوبر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این اولین باره که شما باهام قهر کردید

همون کلاغه می گفت یه جا شما رو دیده

انگشتر و تو دست یک کس بهتر کردید

من که پسش ندادم دادم به همسایتون

گفتم دیگه درست نیست شما ما رو پر کردید

یه چیزی می نویسم خدا منو ببخشه

اگه یه وقت بهم خورد منتظرم برگردید

یکشنبه 16 فروردین1388  توسط هدی  |

 

تقدیر

 

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی .... تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم ... تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثله من می تونه آرومت کنه؟!

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه ؟!

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی... حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشام و می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت . . . حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازم و پرپر کنی

محکم بگیرم دستت و احساسم و باور کنی

 

جمعه 8 آذر1387  توسط هدی  |

 

گله ای نیست

دیگر

توان نوشتن ندارم

واژه هايم گرد و غبار گرفته

من !

باور كن كه باورت كردم ...

باور كن كه بي تو بي باور شده ام !

من !

زندگيم را تمام كردم

حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !

حس مي كنم ...

هواي اينجا سرد و سنگين است

نازنينم !

ديگر نگو خداحافظ !

 اگر مي روي بدون وداع برو

 

 

گله ای نیست ........

 

پنجشنبه 25 مهر1387  توسط هدی  |

 

قضاوت کنید؟؟؟

 
مملکت همان ايران است.

رهبرش، رهبر مستضعفان جهان است.

دانشگاهش،ستاره باران است.

جايگاه نخبگانش،زندان است.

قوت اغلب مردم،فقط نان است.

دارالخلافه،تهران است.

فرياد،نشانه ي کافران است.

سکوت،وظيفه ي مسلمان است.

شرکت در راهپيمايي،بارز ترين نشانه ي ايمان است.

عصر،عصر حکومت حيوان است.

دوره،دوره ي ارزاني انسان است.

آنچه بهايي ندارد،جان است.

 

فقط خواستم بگم که دیگه تو ایران

جایی واسه نفس کشیدن هم

نیست

خوش به حال پدر و مادرامون

چه جوونی کردن تو دوران جوونیشون!!

!

سه شنبه 2 مهر1387  توسط هدی  |

 

نازی

 

سکوت کوچه های تار جانم گریه می  خواهد

تما بند بند استخوانم گریه می خواهد

 

ببار ای ابر باران زا میان شعرهای من

که بغض ناآشنای آسمانم گریه می خواهد

 

بهاری کن مرا جانا که من پابند پاییزم

و آهنگ غزل های جوانم گریه می خواهد

 

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد

 

 

برای نازی عزیزم

که خدا خدا کردنام براش فایده ای نکرد و پر کشید   ...!

 

پنجشنبه 21 شهریور1387  توسط هدی  |

 

یادم تو را فراموش

چشم .چشم دو ابرو

                         نگاه من به هر سو

پس چرا نيستي پيشم؟

                         نگاه خيس تو كو؟

گوش .گوش دو تا گوش

                        دو دست باز يه آغوش

بيا بگير قلبمو

                         يادم تو را فراموش

چوب. چوب.يه گردن

                         جايي نري تو بي من

 دق ميكنم ميميرم

                        اگه تودور شي از من

دست .دست.دو تا پا

                       یاد تو مونده اينجا

 يادت مياد كه گفتي

                       بي تو نميرم هيچ جا

من؟من؟يه عاشق

                      همون مجنون سابق....

 

                من تشنگي .تو تشنگي
كاش كه نمي گذشت بچگی
                 من بي وفا. تو بيوفا
چي كار كنه خدا با ما
                 من انتظار تو انتظار
من باريدم تو هم ببار
                 من اعتماد .تو اعتماد
عشقو چراداديم به باد؟
                تو خستگي .من خستگي
پس چيه معنيش زندگي؟
                منم كه تو .تو هم كه من
پس زير وعده هات نزن.
                  من خاطره .تو خاطره
بمون تا يادمون نره
                    من آرزو .تو آرزو
پس آرزو كن و بگو....
 
 
یه آرزوکنید!!!!

 

شنبه 2 شهریور1387  توسط هدی  |

 

تولد بازی

بچه که بودیم

روز تولدمون که می شد از یه ماه جلوتر مخ مامان و بابا رو طی می کشیدیم که

«««باید برامون جشن تولد بگیرین»»»

چه کیفی می داد

وقتی دوستای هم قد خودت یه وجبی ... با موهای تور زده و لباسهای برق برقی

می اومدن و واست بالا و پایین می پریدن و همه هم دوست داشتن که بغلت بشینن

موقع شمع فوت کردنم تنها فوتی که نصیب اون شمع بیچاره نمی شد فوت خودت بود ..

چه روزایی بود...

چند روز پیش تولدم بود

عکسام و دورم چیدم و سال به سال و با هم مقایسه کردم و هی با خودم می گفتم

««واقعا این منم؟؟؟؟؟»»»

کاش تو همون عالم بادکنک و تور و فشفشه و کاغذ کشی می موندیم !!!!

من از این بزرگ شدنا متنفرم.

 

اینم کادوی روز تولدم!!!!

یکشنبه 27 مرداد1387  توسط هدی  |

 

تابوت

 

قبل از خاکسپاری

روی تابوتم بنویسید:

« با احتیاط حمل نشود»!!

این زن شکستنی بووود

ولی از بس شکسته .... دیگر نمی شکند!!!!

 

 

 

یکشنبه 13 مرداد1387  توسط هدی  |

 

خواب تو را دیدم...

 

... در این شبها که دیر از راه می رسند 

و زود تمام می شوند ،

و روزهایش پر از تب آلودگی و تنهایی است ،

خواب تو را دیدم!

که نارفیق بودی و در راه مانده!

که غمگین بودی و تنها مانده !

خواب تو را دیدم که صورتت سیاه بود!

دستهایت می لرزید!

و در اسارت همان پیله قدیمی،در خواب مانده بودی!

و آه ، که چه آهنگ غریبی ،

تو را در خود گم کرده بود ،

و تمام درختها از ناموزونی ترانه های تو،

 پژمرده بودند!

و مثل این روزها که بارانی ندارد،

قلب تو روزنه ای به هوایی نداشت ،

و مثل این درخت ها،

 که برگهای سبزشان را زرد می کنند!

دستهای تو سخاوتی نداشت!

_________

... در این شبها که دیر از راه می رسند

 و زود تمام می شوند !

خواب تو را دیدم!

که مثل این روزهای داغ تابستان،

 که به سوی ِ پاییزی می روند !

تو به سوی هوای ِ برزخی می رفتی ،

که خاک گور ِ آشنایِ هر دویِ ماست!

و من با دستهای ِ تمیزم!

مذبوح ِ ندانم کاری هایِ تو می شدم!

و مثل این علف های ِ وحشی ِ پویا

که در زیر گامهای ِ خواب آلودگان، له می شوند ؛

من از فصل بهاری ِ تابستانیم ،دور می شدم،

و تو پاییز را ، بهتر از پاییز می شناختی!

و سراب همان جا بود،

کنار تو!

و همانی است که این روزها در لابه لای کلام تو

لانه کرده ،ریشه دوانیده،بزرگ شده!

و من می خندیدم به این زمانه غلط!

که خطایش را تو می کردی و عذابش را من می کشیدم!!

_________

... در این شبها که دیر از راه می رسند

 و زود تمام می شوند !

خواب تو را دیدم!

 و خواب خودم را!

که کودکی تنها و شلوغ بودم!

و ساده و زودباور و گُنگ و گیج ،

دستهایم را به دستهایت هدیه داده بودم!

و تو به دروغ راه را به من دروغ می گفتی!

و من هنوز هم،

 نمی دانم که تو ؛ چه می گفتی!؟

و خواب خودم را دیدم!

که از تمام مردم دنیا گذشته بودم،

از این نا اُمیدی های هر روزی گذشته بودم!

از باورم ،از ایمانم گذشته بودم!

تا به تو،

 که از هیچ چیز نگُذشته بودی، برسم!

_________

...در این شبها که دیر از راه می رسند

 و زود تمام می شوند !

خواب تو را دیدم!

و خواب خاطره هایمان را که شادمانه می رقصیدیم،

و تمام دردهایمان را به باد می دادیم!

و خواب نوشین با هم بودنمان را که تو ،

بی دلانه به بادشان دادی!

...من در این شبها که دیر از راه می رسند

 و زود تمام می شوند !

خواب تو را دیدم،

و خواب خودم را...

دوشنبه 7 مرداد1387  توسط هدی  |

 

 



من همان ماهی چشمان بلورین توام
هرگز برایم اشکی نریز
ماهی چشمت به آن محتاج است.


خدايا تو شاهد باش...
تو شاهد گره هاي كور و زخم هاي نمك خورده ام و
شاهد هر آنچه كه سزاوارم نيست باش


 

 

مثل ماهی
..... برگردید
تقدیر
گله ای نیست
قضاوت کنید؟؟؟
نازی
یادم تو را فراموش
تولد بازی
تابوت
خواب تو را دیدم...

 

مرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386

 

 

من و دل
عشق الكي
بی نام و نـشــان
فریاد خاموش
هادی و هدی
همیشه محکوم
از تو بايد مي گذشتم
به نام خالق عشق و دوستی
عاشقانه
حرفايی كه ناگفته ماند
به یادت اشک می ریزم تو اما بر نمی گردی
عاشق خاموش
جيغ بنفش
من او ندارم
او خواهد آمد ...
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme